خرید بک لینک
چیزی که در ابتدا برایم عجیب بود این بود که چطور چند مستطیل رنگی ساده می‌توانند این‌همه حرف برای گفتن داشته باشند. در نگاه اول، شاید چیزی بیشتر از چند رنگ روی یک بوم نبینیم؛ اما هرچه بیشتر نگاه می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم ...روتکو از هنرمندانی است که انگار قصد ندارد چیزی را به تو نشان دهد؛ بیشتر می‌خواهد تو را در یک حس قرار دهد.او یکی از مهم‌ترین چهره‌های اکسپرسیونیسم انتزاعی بود. سبکی که به جای بازنمایی مستقیم جهان، بیشتر به تجربه‌های درونی انسان می‌پردازد. در نقاشی‌های روتکو خبری از شخصیت، داستاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

نه چون کسی کنارم نبود، بلکه چون همیشه ترجیح داده‌ام به جای شلوغی آدم‌ها، با خودم زندگی کنم. تنهایی برای من شکست نبود؛ انتخاب بود. انتخابی که گاهی بهایش سنگین است، اما هنوز ارزشش را دارد. الان ساعت دو نیمه‌شب است. ماشینم کنار خیابانی خلوت پنچر شده. لاستیک زاپاس هم ندارم. روی جدول نشسته‌ام، به چرخ خوابیده‌ی ماشین خیره شده‌ام و از خودم می‌پرسم: اسم‌ها یکی‌یکی از ذهنم عبور می‌کنند. اما ساعت از دو نیمه‌شب گذشته است. دلم نمی‌آید این وقت شب مزاحم کسی شوم. آخر این فکرها، فقط یک نام بی‌اختیار در ذادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

در شهر ما، هر کس بخواهد به جای مرتفعی برود، راهیِ کوه خضر می‌شود؛ اما من چند سالی‌ست که جای دیگری را پیدا کرده‌ام.جایی دنج.خلوت.با مسیری که انگار خودش را از آدم‌ها پنهان کرده است؛ مسیری که باید پیاده رفت، میان سنگ‌ها، تا صدای شهر آرام‌آرام پشت سرت محو شود.هر وقت قرار است تصمیم مهمی بگیرم، یا وقتی زندگی آن‌قدر سنگین می‌شود که شانه‌هایم دیگر تابش را ندارند، به اینجا پناه می‌آورم.روی تخته‌سنگی می‌نشینم.شهر زیر پایم نفس می‌کشد.خیابان‌ها مثل رگ‌هایی باریک در تن شهر دویده‌اند و چراغ‌های خانه‌ها، با فرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

دیدار بر پله‌های برجThe Meeting on the Turret Stairs – اثر فردریک ویلیام برتونبعضی نقاشی‌ها را نمی‌شود فقط دید؛ باید مدتی در سکوت روبه‌رویشان ماند. هر بار که به این اثر نگاه می‌کنم، بی‌اختیار در آن غرق می‌شوم. انگار روی همان پلکان سنگی ایستاده‌ام و شاهد آخرین دیدار دو نفر هستم. هرچه بیشتر به آن نگاه می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم سکوتش از هر دیالوگی بلندتر است.این نقاشی بر اساس یکی از منظومه‌های قدیمی دانمارکی با نام «هله‌لیل و هیلدبراند» خلق شده است. هله‌لیل، دختر خانواده‌ای اشرافی، دل به هیلدبرانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

امروز سوءتفاهمی پیش آمد.حوالی ساعت یک، همکارم تماس گرفت و بابت موضوعی گله کرد که من حتی روحم هم از آن خبر نداشت.اخلاقش را می‌شناسم.پنج سال است که تقریباً هر روز همدیگر را می‌بینیم.در طول تماس چیزی نگفتم.فقط گفتم:«من چنین کاری نکردم.»او هم با یک «باشه»ی سرد تماس را تمام کرد.از این ناراحت شدم که چنین برداشتی از من داشته.و مثل همیشه، ذهنم رفت سراغ این سؤال که:«چه رفتاری از من باعث شده چنین تصوری شکل بگیرد؟»این شیوه‌ی فکر کردن را در این سال‌ها یاد گرفته‌ام.اینکه حتی اگر کسی از پشت به ماشینم بزند و صادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

در کوچه‌ باغ‌های قدیمی سینه‌ی گنجشکی را نشانه گرفته بودمکه عاشق تو شدمگنجشک به شانه‌ام نشستو من شکارچی ماهری شدم از آن پس هرگز به شکار پرنده‌ای نرفتم هر وقت دلتنگمآواز می‌خوانمپرنده می‌آیدپرنده می‌نشیند پرنده را می‌بویمپرنده را می‌بوسمپرنده را رها می‌کنم و چون شکار دیگری می‌شودکودکی‌ام را می‌بینمدر کوچه‌باغ‌های قدیمیدر انبوه درختان باران‌خوردهبا بوی کاهگلو آواز پرندهبه خود می‌پیچد و گریه می‌کند های آوازچقدر تو را دوست دارم- محمد ابراهیم جعفری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

تمام هفته رادارم از خودم وقت قرض می‌گیرم،فقط برای اینکهجمعه‌ی بعدچند ساعتبرای خودم خالی باشد.برومتئاتر ببینم.و بعدبین چند گالری نقاشیکه نشان کرده‌امقدم بزنم.از ساعت ۱۰ صبحِ دیروز تا همین الانیک‌سره مشغول بودم.صبح مغازه را باز کردم.تا ۱۲ شب همان‌جا بودم.فقط دو ساعت استراحت کردم.نهار خوردم،دوش گرفتم،و دوباره برگشتم مغازه. از ۱۲ شب تا الان همپای طراحی سایت بودم.پنج ساعت تمامفقط موسیقی گوش دادمتا بتوانم ادامه بدهم.تازه برگشته‌ام خانه.و تازه قرار استشام بخورم :) البته بهتر است بگوییم صبحانهصبح هم باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

شب‌هابه محض اینکه چراغ مغازه را خاموش می‌کنم،درست همان لحظه‌ای که تاریکیتمام قفسه‌هاتمام اجناسو تمام صداها را در خودش می‌بلعد،انگار مرا هم با خودش می‌برد.تا چند ثانیه قبل،همان آدم پرانرژی‌ام.با مشتری‌ها شوخی می‌کنم،احوال همه را می‌پرسم،بلند می‌خندم،انگار هیچ اتفاقی در دنیا نیفتاده است.اما کافی است کلید چراغ را بزنم.همه چیز تمام می‌شود.مثل خود مغازهکه در تاریکی فرو می‌رود،من هم در خودم فرو می‌روم.سینه‌ام سنگین می‌شود.سکوت،از هر طرف دورم را می‌گیرد. بعد سوار ماشین می‌شوم.اولین آهنگ داریوش که پخش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 2:53

گزارشی از مهم‌ترین نکات مربوط به «چشم ها».چشم‌ها«گاهی فکر می‌کنم اگر خدا از تمام زیبایی‌های جهان فقط اجازه می‌داد یکی را نگه داریم، من بی‌تردید چشم‌ها را انتخاب می‌کردم.»چشم‌ها...چقدر عجیب است که فقط دو تکه نورند، اما می‌توانند تمام یک انسان باشند.من بارها در چشم‌های آدم‌ها گم شده‌ام...نه از روی عشق،از روی حیرت.چون باورم نمی‌شود این همه احساس، بتواند در چنین جای کوچکی زندگی کند.گاهی یک جفت چشم،از هزار کتاب عمیق‌تر است.از هزار شعر غمگین‌تر.از هزار آغوش گرم‌تر.بعضی چشم‌ها را که می‌بینی، دلت می‌خواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:36

آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «نوستالژیا؛ هنر در جستجوی معنا» را در ادامه بخوانید.نوستالژیا؛ هنر در جستجوی معنا— لوئیس بونوئلگاهی فراموش می‌کنیم که هنر برای سرگرم کردن انسان به وجود نیامده است.هنر، در والاترین شکل خود، قرار نیست چند ساعت ما را از زندگی جدا کند؛ قرار است ما را دوباره به زندگی بازگرداند. نه با پاسخ، بلکه با پرسش. نه با اطمینان، بلکه با تردیدی که سال‌ها در ذهنمان باقی می‌ماند.شاید به همین دلیل است که آثار بزرگ، هیچ‌وقت پیر نمی‌شوند. آن‌ها جهان را برای ما توضیح نمی‌دهند؛ فقط نگاه ماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:36

گزارشی از مهم‌ترین نکات مربوط به «مارک روتکو؛ جایی میان رنگ و سکوت».مدتی است که به آثار مارک روتکو فکر می‌کنم.چیزی که در ابتدا برایم عجیب بود این بود که چطور چند مستطیل رنگی ساده می‌توانند این‌همه حرف برای گفتن داشته باشند. در نگاه اول، شاید چیزی بیشتر از چند رنگ روی یک بوم نبینیم؛ اما هرچه بیشتر نگاه می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم مسئله اصلاً آن چیزی نیست که دیده می‌شود.روتکو از هنرمندانی است که انگار قصد ندارد چیزی را به تو نشان دهد؛ بیشتر می‌خواهد تو را در یک حس قرار دهد.او یکی از مهم‌ترین چهره‌هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:36

آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «کنار خیابان، کنار خودم» را در ادامه بخوانید.اکثر عمرم را تنها بوده‌ام. نه چون کسی کنارم نبود، بلکه چون همیشه ترجیح داده‌ام به جای شلوغی آدم‌ها، با خودم زندگی کنم. تنهایی برای من شکست نبود؛ انتخاب بود. انتخابی که گاهی بهایش سنگین است، اما هنوز ارزشش را دارد. الان ساعت دو نیمه‌شب است. ماشینم کنار خیابانی خلوت پنچر شده. لاستیک زاپاس هم ندارم. روی جدول نشسته‌ام، به چرخ خوابیده‌ی ماشین خیره شده‌ام و از خودم می‌پرسم: اسم‌ها یکی‌یکی از ذهنم عبور می‌کنند. اما ساعتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:36

آنچه تاکنون درباره «تماشای شهر» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.کمتر کسی اینجا را می‌شناسد.در شهر ما، هر کس بخواهد به جای مرتفعی برود، راهیِ کوه خضر می‌شود؛ اما من چند سالی‌ست که جای دیگری را پیدا کرده‌ام.جایی دنج.خلوت.با مسیری که انگار خودش را از آدم‌ها پنهان کرده است؛ مسیری که باید پیاده رفت، میان سنگ‌ها، تا صدای شهر آرام‌آرام پشت سرت محو شود.هر وقت قرار است تصمیم مهمی بگیرم، یا وقتی زندگی آن‌قدر سنگین می‌شود که شانه‌هایم دیگر تابش را ندارند، به اینجا پناه می‌آورم.روی تخته‌سنگی می‌نشینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:36

در این گزارش، تازه‌ترین اطلاعات درباره «دیدار بر پله های برج» را می‌خوانید. دیدار بر پله‌های برجThe Meeting on the Turret Stairs – اثر فردریک ویلیام برتونبعضی نقاشی‌ها را نمی‌شود فقط دید؛ باید مدتی در سکوت روبه‌رویشان ماند. هر بار که به این اثر نگاه می‌کنم، بی‌اختیار در آن غرق می‌شوم. انگار روی همان پلکان سنگی ایستاده‌ام و شاهد آخرین دیدار دو نفر هستم. هرچه بیشتر به آن نگاه می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم سکوتش از هر دیالوگی بلندتر است.این نقاشی بر اساس یکی از منظومه‌های قدیمی دانمارکی با نام «هله‌لیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:36

در این مطلب، جزئیات مربوط به «بعد از یک سوء تفاهم» ارائه شده است.به بزرگی یک آدم، می‌شود از نحوه‌ی برخوردش با اشتباهاتش پی برد.امروز سوءتفاهمی پیش آمد.حوالی ساعت یک، همکارم تماس گرفت و بابت موضوعی گله کرد که من حتی روحم هم از آن خبر نداشت.اخلاقش را می‌شناسم.پنج سال است که تقریباً هر روز همدیگر را می‌بینیم.در طول تماس چیزی نگفتم.فقط گفتم:«من چنین کاری نکردم.»او هم با یک «باشه»ی سرد تماس را تمام کرد.از این ناراحت شدم که چنین برداشتی از من داشته.و مثل همیشه، ذهنم رفت سراغ این سؤال که:«چه رفتاری از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:36

صفحه بندی